تبليغاتX
درکات دوزخ

شعر پارسی2

 

اخوان

باغ بود و دره  چشم انداز پر مهتاب .

ذات ها با سایه های خود هم اندازه.

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدایی جز صدای رازهای شب

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرک ها.

پاسداران حریم خفتگان باغ

و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم مست)

خاستم از جا

سوی جو رفتم چه می آمد

آب

یا نه چه می رفت هم ز انسان که حافظ گفت عمر تو.

با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم

مست بودم مست سرنشناس پانشناس  اما لحظه های پاک عزیزی بود.

برگکی کندم

از نهال گرد وی نزدیک

و نگاهم رفته تا بس دور.

شبنم آجین سبز فرش باغ گسترده سجاده

قبله گو هر سو که خواهی باش.

با تو دارد گفت و گو شوریده مستی

مستم و دانم که هستم من

ای همه هستی ز تو آیا تو هم هستی

 

نیما

شب است

شبی بس تیرگی دمساز با آن

به روی شاخه انجیر کهن ((وک)) می خواند به هر دم

خبر می آورد توفان و باران را و من اندیشناکم.

شب است

جهان با آن چنان چون مرده ای در گور.

و من اندیشناکم باز

اگر باران کند سر ریز از هر جای

اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را

در این تاریکی آور شب

چه اندیشه و لیکن.که چه خواهد بود با ما صبح

چو صبح از کوه سر بر کرد می پوشد از این توفان رخ آیا صبح

شب است

شبی بس تیرگی دمساز با آن

به روی شاخه انجیر کهن ((وک)) می خواند به هر دم

خبر می آورد توفان و باران را و من اندیشناکم.

شب است

جهان با آن چنان چون مرده ای در گور.

و من اندیشناکم باز

اگر باران کند سر ریز از هر جای

اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را

در این تاریکی آور شب

چه اندیشه و لیکن.که چه خواهد بود با ما صبح

چو صبح از کوه سر بر کرد می پوشد از این توفان رخ آیا صبح

 

شاملو

نام شعر؛فراقی

 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بر پشت سمندی

گویی

نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه یی بیهوده است.

بوی پیراهن ات،

این جا

و اکنون.-

 

کوه ها در فاصله سردند.

دست

 در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید،

و به راه اندیشیدن

یاس را

رج می زند.

 

بی نجوای انگشتان ات

فقط.-

و جهان از هر سلامی خالی ست.

 

فروغ

نام شعر:بعدها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید                 در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور                      یا خزانی خالی از فریاد و شور

***

مرگ من روزی فرا خواهد رسید                روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی،همچو روزان دگر                   سایه ای ز امروزها،دیروزها

***

دیدگانم،همچو دالان های تار                    گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود                 من تهی خواهم شد از فریاد و درد

***

می خزند آرام روی دفترم                       دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرام که در دستان من                  روزگاری شعله می زد خون شعر

***

خاک می خواند مرا هر دم به خویش         می رسند از ره که در خاکم نهند   

آه شاید عاشقانم نیمه شب                       گل به روی گور غمناکم نهند

***

بعد من ناگه به یک سو می روند             پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند                  روی کاغذها و دفترهای من
***

در اتاق کوچکم پا می نهد                     بعد من،با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای                 تار مویی،نقش دستی،شانه ای

***

می رهم از خویش و می مانم ز خویش   هر چه برجامانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی                  در افق ها دور و پنهان می شود

***

می شتابند از پی هم بی شکیب             روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای                  خیره می ماند به چشم راه ها

***

لیک دیگر پیکر سرد مرا                  می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های تو               قلب من می پوسد آن جا زیر خاک

***

بعدها نام مرا باران و باد                 نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه           فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

حمید مصدق

داستان ها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم،

تنها،تنها،

و صبوری مرا

کوه تحسین می کرد

 

فریدون مشیری:

در دل تاریک این شب های سرد            ای امید ناامیدی های من

برق چشمان تو همچون آفتاب                می درخشد بر رخ فردای من

 

مهدی سهیلی:

زمان چون باد می پوید

یتیمی بر سر کوچ است

اگر دل بر خدا بندی

یتیمی واژه ای پوچ است

اگر ؛آواز می خوانی بخوان آواز غمگین یتیمان را

که همچو طوطی بی نغمه خاموشند

و بر سرهای شان چتر محبت سایه افکن نیست

به دل ها راه شان بسته ست

ز خاطر ها فراموشند

 

؟

ساده نیست صبح ،بیدار شوی و ببینی مغزت می تپد

و تو باید جوری چای را در استکان بریزی که مغز تپنده ات نایستد

ساده نیست،صبح بیدار شوی و ببینی چهاردهم بهمن است

و پاییز هنوز تمام نشده.

راه که می روی تنت خش خش می کند

و تکه های جوانیت

زیر پای رهگذران لگد شود

 

 

شیخ احمد جام

یارم ز خرابات درآمد سرمست         مانند لب خویش می لعل به دست

گفتم صنما من از تو کی خواهم رست؟     گفتا نرهد هر آن که در ما پیوست

 

؟

فردا که شود مدت عالم کم و کاست              سرها همه از خاک برآید چپ و راست

بیچاره تن شهید من،غرقه به خون               از خاک سر کوی تو خواهد برخواست

 

 

ابوسعید ابوالخیر

عصیان خلق ار چه صحر صحراست           در پیش عنایت تو یک برگ گیاست

هر چند که گناه ماست کشتی کشتی              غم نیست که رحمت تو دریاست دریاست

 

یا رب مکن از لطف پریشان ما را             هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم                   محتاج به غیر خود مگردان ما را

 

بازآ بازآ هر آن چه هستی بازآ                گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما،درگه نومیدی نیست             صد بار اگر توبه شکستی بازآ

 

 

 

خیام

با این دو سه نادان که چنین می دانند         از جهل که دانای جهان ایشانند

خر باش که این جماعت از فرط خری       هر کو نه خرست کافرش می خوانند

 

 

شب تاریک و سنگستان و من مست          سبو از دست من افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت              و گرنه صد سبو نفتاده بشکست

 

ای دیده اگر کور نه ای گور ببین           وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گل اند       روهای چو مه در دهن مور ببین

 

یاران موافق همه از دست شدند           در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر    دوری دو سه پیشتر زما مست شدند

 

سعدی

ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم        الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم

هر یک از دایره ی جمع به راهی رفتند    ما بماندیم و خیال تو به یکجای مقیم

باغبان گر نگشاید در درویش به باغ        آخر از باغ بیاید بر درویش نسیم

گر نسیم سحر از خلق تو بویی آرد        جان فشانیم به سوغات نسیم تو نسیم

بوی محبوب که بر خاک احبا گذرد        نه عجب دارم اگر زنده کند عظم رمیم

ای به حسن تو صنم چشم فلک نادیده       وی به مثل تو ولد مادر ایام عقیم

حال درویش چنان ست که خال تو سیاه    جسم دل ریش چنان ست که چشم تو سقیم

ای که دلداری اگر جان منت می باید      چاره ای نیست در این مسئله الا تسلیم

عشقبازی نه طریق حکما بود ولی          چشم بیمار تو دل می برد از دست حکیم

سعدیا عشق نیامیزد و عفت با هم           چند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم

 

 

مولانا

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون    دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگه برباید                 چو کشتی ان در اندازد میان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد       که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر،خورد آن دریا را              چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را           کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل ها آمد،نه هامون ماند و نه دریا       چه دانم دگر چون شد که چون غرق ست در بیچون

چه دانم های بسیارست لیکن من نمی دانم           که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

حافظ

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست   پیرهن چاک و غرلخوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان        نیمه شب مست به بالین من آمد بنشست

سر فراگوش من آورد و به آواز حزین           گفت: ای عاشق شوریده ی من خوابت هست

عارفی را که چنین باده ی شبگیر دهند           کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر        که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم           اگر از خمربهشت ست و گر از باده ی مست

خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار           ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 12:46 PM  توسط م هرگز  | 

درباره ی مرگ خودخواسته؛

 

بسیاری چه دیر می میرند و اندکی چه زود!اما((بهنگام بمیر!))آموزه ای ست هنوز با طنینی نا آشنا.

بهنگام بمیر!زرتشت چنین می آموزاند.

به راستی،آن که به هنگام نمی زید،چه گونه به هنگام تواند مرد؟کاش هرگز از مادر نمی زادید! زایدان را چنین اندرز می دهم.

اما زایدان نیز مرگ شان را سترگ می انگارند و پوک ترین گردو نیز دوست دارد او را بشکنند.

همه مرگ را سترگ می انگارند.اما هنوز مرگ را جشن نگرفته اند.آدمیان هنوز نیاموخته اند که زیباترین جشن ها را مقدس شمارند.

مرگ کمال بخش را به شما نشان می دهم که بازماندگان را مهمیزی ست و نویدی.

آن که کمال یافته است فاتحانه به مرگ خویش می میرد،در میان حلقه ای از امیدواران و نوید بخشان.

چنین مردن آموخت باید؛و جشنی نباید که در آن چنین میرنده ای سوگندهای بازماندگان را تقدیس نکند.

چنین مرگی بهین مرگ است.دو دیگر،مرگ در کارزار است و فدا کردن جانی بزرگ.

باری،آن چه جنگ آور و هم فاتح از آن بیزارند،مرگ نیشخندزن شماست که دزدانه فرامی خزد و با این همه سرورانه می آید.

مرگ خود را به شما سفارش می کنم،مرگ خودخواسته را،که از آن رو به من روی می کند که من آن را خواسته ام.

و کی خواهم اش خواست؟آن را که غایتی و وارثی باشد؛مرگ را آن گاه خواهد خواست که برای غایت و وارث اش به هنگام باشد.

و به پاس غایت و وارث خویش،دیگر بر محراب زندگی تاج گلی پژمرده نخواهد آویخت.

به راستی،نخواهم چون رسن بافان باشم که هر چه بیشتر می ریسند واپس تر می روند.

بسا کس برای پیروزی ها و حقایق خویش بس پیر می شود.دهان بی دنداه را دیگر حق بر زبان آوردن هر حقیقتی نیست.

و هر که جویای نام است،باید به هنگام از افتخار کناره گیرد و هنر دشوار به هنگام-رفتن را به کار بندد.

آن زمان که خوش ترین مزه ها را داری مگذار تو را تمام بخورند.آنان که می خواهند دیر زمانی در دل ها جای داشته باشند این را می دانند.

به راستی،هستند سیب های ترشی که سرنوشت شان این است که تا واپسین روزهای پاییز در انتظار مانند و یکباره رسیده و زرد و پلاسیده شوند.

برخی را نخست دل پیر می شود و برخی را نخست جان.و برخی در جوانی پیر اند.اما جوانی که دیر آید دیر پاید.

زندگی بسا کس را ناخوش است:کرمی زهراگین درون دل اش را می جود.پس بهل تا ببیند که مرگ او را بسی خوش تر است.

بسا کس هرگز شیرین نمی شود و در همان تابستان می پلاسد.ترس است که او را به شاخه اش بسته است.

بسی بس-بسیار می زیند و بس دراز بر شاخه ها شان آویزان می مانند.کاش تندبادی می وزید و این پلاسیده ها و کرم خورده ها را همه از درخت می تکاند!

کاش واعظان مرگ،شتابان فرا رسند و تندبادهای راستین و تکانندگان درخت زندگی باشند!اما آن چه به گوشم می رسد وعظ دیر مردن است و بس،و شکیبایی با هر آن چه ((زمینی))ست.

وه که شما شکیبایی با هر آن چه زمینی ست را موعظه می کنید؟اما این چیزهای زمینی هستند که با شما بیش از آن چه باید،شکیبایند،با شما کفرگویان!

به راستی،چه زود مرد آن عبرانی که واعظان دیر مرگی بدو می بالند.و همین مرگ زودرس بلای جان بسیاری شد.

او،آن عیسای عبرانی،از آن جا که جز گریه و زاری و افسرده جانی عبرانیان و نیز نفرت نیکان و عادلان چیزی نمی شناخت،شوق مرگ بر او چیره شد.

ای کاش در بیابان می زیست،دور از نیکان و عادلان!آن گاه ای بسا زندگی کردن می آموخت و به زمین عشق ورزیدن؛و بنا بر این-خندیدن!

باور کنید ،برادران! او چه زود مرد!اگر چندان می زیست که من زیسته ام،خود آموزه هایش را رد می کرد. و چندان نجیب بود که رد کند!

اما او هنوز ناپخته بود.عشق جوان،ناپخته است و نفرت اش از انسان و زمین ناپخته.ذهن و بال های جان اش هنوز بسته و سنگین اند.

اما در مرد کودکی از جوان بیش است و افسرده جانی کم تر.او زندگی و مرگ را بهتر در می یابد.

او آزاد است بهر مردن و آزاد در مرگ؛و آن گاه که آری(گفتن)را جایی نمانده باشد،نه ی مقدس می گوید:او مرگ و زندگی را چنین در می یابد.

دوستان من!مباد که مرگ تان کفران انسان و زمین باشد.از انگبین روان تان چنین درخواست دارم.

در مرگ تان هنوز جان و فضیلت تان چون سرخی شفق  گرد زمین تابان باد، و گرنه مرگی ناخوش بهره ی شما شده است.

من خود این گونه مرگ را خواهان ام تا آن که شما،دوستان ام،به پاس خاطر من  زمین را بیش دوست بدارید.و من دیگر بار به زمین بازخواهم گشت تا در او که مرا زاد،بیاسایم.

به راستی،زرتشت غایتی داشت و گوی خویش افکند.اکنون،شما دوستان،وارثان غایت من باشید.گوی زرین را به سوی شما می افکنم:

از همه بیش دوست دارم که شما دوستان ام را در کار افکندن گوی زرین ببینم.پس کمی بیش بر روی زمین درنگ خواهم کرد:این درنگ را بر من ببخشایید!

چنین گفت زرتشت           

 

 

(چنین گفت زرتشت؛ترجمه ی داریوش آشوری.صفحه های84-86)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 11:15 PM  توسط م هرگز  | 

کرگدن،کالبد شکافی یک رویداد

نگاهی به نمایشنامه ی کرگدن از اوژن یونسکو

یونسکو گرفتار وسوسه های فکری خاصی ست.تئاتر برای او بازی نیست،وسیله ی طرح مسائل ست.آنچه ذهن او را بیش از همه به خود مشغول می دارد همان ست که کافکا،کامو،بکت،و بسیاری دیگر از نویسندگان اروپایی را در این قرن به خود مشغول داشته ست:گرفتاری انسان در چنبره ی زمان و مکان،بازگفت ناپذیری هستی،مساله ی مرگ،بی همزبانی،تنهایی،احساس غربت در جهان-این هاست مسایل اصلی او.

در جهانی این چنین،روابط بشری سست و بی معناست.زبان نمی تواند ما را به یکدیگر بفهماند و تازه اگر هم می توانست کاری برای یکدیگر نمی توانستیم بکنیم.هیچ کس ما را از مرگ نجات نمی تواند داد.هیچ کس نمی تواند بگوید،چرا من آمده ام تا بمیرم.هر یک از ما را در پیله ی تنهایی با درد بی درمان خود وانهاده اند.فریادرسی نیست.اما اکثر مردم که بر سبیل عادت های اجتماعی زندگی می کنند و در گرمای جمع از سردی تنهایی می گریزند،چنان زندگی می کنند که با این مسایل روبرو نشوند،و این سرنوشت دشوار تنها از آن کسانی ست که فطرتی دیگر دارند.اصالتی دارند که نمی گذارد در جمع حل شوند.آنان محکوم به کشیدن این بار اصالت اند،چه بخواهند چه نخواهند.یونسکو در کرگدن ما را در برابر این مساله قرار می دهد.وی این نکته را در متن یک حادثه ی اجتماعی همه گیر آشکار می کند.

 

کرگدن تمثیلی ست از یک رویداد اجتماعی و بنا به قول مشهور،تمثیلی ست از پیدایش نازیسم و این نکته را خود او تایید می کند.یونسکو در یادداشت هایی که در سال های اخیر از او منتشر شده،می نویسد:(به تازگی هنگام وارسی برگ های خاطراتی که آن وقت ها می نوشتم،دریافتم که آن ها(نازی ها)را کرگدن خطاب می کردم و این مطلب را به کلی فراموش کرده بودم.)

ولی ویژگی یک اثر قوی هنری این ست که از زمینه ی سرراستی که به آن اشاره دارد فراتر می رود و می تواند در متن های گوناگون زندگی،در زمان ها و مکان  های دیگر،نیز معنادار باشد.

کرگدن شدن خطری ست که همه را تهدید می کند و هر نسلی شاهد تجربه ی خاص خویش از آن ست.فروافتادن از انسان به کرگدن،برای بسیاری آسان ست.کرگدن شدن یعنی از دست دادن حساسیت های انسانی،شعور انسانی،ارزش های انسانی،پوست کلفت و تنومند شدن،قوی و مسلح شدن،آسیب ناپذیر شدن.

از دید یونسکو،همه((دلایل))خاص خویش را برای این دگردیسی دارند.این دلایل((خاص))اند،برای آن که،با همه همانندی در متن اجتماع،باز هم آدم ها با هم فرق دارند.آقای گاو(بف)و آقای شاپرک(پاپیون)هر یک دلایل دیگری برای کرگدن شدن دارند،چون با هم فرق دارند.ولی به هر حال دلایل شان را دارند و آن که نمی تواند کرگدن شود همان ست که هیچ دلیلی ندارد،بی سلاح ترین همه،آنکه((در کم خردی از همه عالم بیش))است.

طرح نمایشنامه ی یونسکو از جنبه ی روانشناسی اجتماعی بسیار قوی ست.کنش ها و واکنش های آدم های نمایشنامه همه دقیق ست و با روانشناسی تیپ های گوناگون اجتماعی سر و کار دارد.

یک روز،نزدیک نیمروز،در یک شهر اروپایی،در همان حال که زندگی جریان عادی خویش را دارد،حادثه ای شگفت روی می دهد.ناگهان یک کرگدن در خیابان پیدا می شود.نخستین واکنش ها حکایت از ناباوری دارد.همه حیران اند که چگونه ممکن ست یک کرگدن،نماد جنگل و وحشیت،در قلمرو((تمدن ))پیدا شود؟طبیعی ست که نخستین اعتراض ها و انتقادها باید متوجه((مقامات مسئوول ))باشد که اجازه داده اند یک حیوان هیولا نظم زندگی شهر را به هم بریزد.و سپس مرحله ی استدلال و توجیه قضیه.

اصل مطلب به سرعت فراموش می شود و بحث بر سر این پیش می آید که کرگدن چگونه کرگدنی بوده ست.تک شاخ یا دوشاخ؟آسیایی یا آفریقایی؟بار دوم آیا باز هم همان اولی ست که آمده یا این یکی دیگر است؟مردم دور استاد منطق را می گیرند و او قضیه را نخست به صورت((منطقی))برای شان طرح می کند.استاد منطق از زبان هزل یونسکو می تواند اثبات کند که سقراط گربه ست و گربه همان سگ ست و بر عکس.استاد از زمره ی اهل عقل ست.او هرگز با واقعیتی که پیش چشمش روی می دهد کاری ندارد،بلکه نخست باید هر چیزی را اثبات کند و همیشه باید اثبات کند،و هم اوست که سرانجام در گله ی کرگدن ها دیده می شود.

یونسکو در همان پرده اول که ماجرای ظهور کرگدن روی می دهد،به معرفی دو تا از شخصیت های اصلی نمایشنامه می پردازد.این دو ژان و برانژه اند.ژان مردی ست اجتماعی،کامروا،سالم،نیرومند،خوشپوش،آدابدان،در بند انجام وظایف ادرای،و در برابر ،برانژه-دوست اش-ساده دلی ست لاابالی،دور از همه ی ((دفترهای دانایی))،می خواره ای خسته از کار و زندگی که بار تن را به زحمت می کشد،با روی و مویی ژولیده،لباس نامرتب و خاک آلوده،سری سودایی،بی اعتنا به آداب اجتماعی و وظایف شغلی.اما دلی مهربان دارد و در دوستی وفادارست؛عاشقی ست آزرمگین و مردی بردبار و بی آلایش.برانژه را ژان به خاطر لاابالیگری و می خوارگی و بی اعتنایی اش به وقت سرزنش می کند  و به او رسم آراستگی و خوش ظاهری و آدابدانی و فرهیختگی می آموزد.ژان داستان کرگدن را نخست سخت جدی می گیرد و درباره ی آن به بحث می پردازد،ولی همین ژان ست که در پرده ی سوم جلوی چشم مان اندک-اندک به کرگدن بدل می شود.مردان بسیار خردمند،مردان ارده و قدرت،،از نظر یونسکو،فبیش از همه در خطر کرگدن شدن اند.اما آن که تسلیم نمی شود،آن که هرگز نمی توند تسلیم بشود،برانژه ست.هیچ استدلالی به او نمی تواند بپذیراند که دست کم به وجود آن ها،به وجود کرگدن ها،خو بگیرد.دودار،یکی از همکاران اداره اش،به او می گوید:((پس قضیه را هضم کن و ازش بگذر.چون حالا که اینطور شده پس نمی توانسته جور دیگری باشد.))و همین دودارست که به پیروی از ((مقامات مافوق))به گله ی کرگدن ها می پیوندد.اما قضیه ی کرگدن کابوس برانژه ست،وحشت پوست کلفت شدن و شاخ درآوردن،در خواب و بیداری او را رها نمی کند.او می خواهد آدمی زاد بماند،،چون در نهاد او چیزی هست که نمی گذارد جز این باشد.و آن همان ایمان ساده به ارزش های بشری ست.او به سادگی پذیرفته ست که ما ارزش ها و اخلاقیاتی داریم که نمی توانیم هیچ چیزی را جانشین آن ها کنیم.و این ارزش ها و اخلاقیات چنان با خمیره ی وجود او در آمیخته که جدایی ناپذیر ست.بنابراین،او نمی تواند مانند ژان به ((طبیعت))برگردد و به گله ی کرگدن ها بپیوندد.

این داستان را هم نمی تواند آسان بگیرد.دل اش به هم می خورد،وحشت اش می گیرد.به نظر یونسکو،همه آن هایی هم که داستان را آسان می گیرندو می خواهند به نحوی با آن کنار بیایند در خطراند-آدم هایی از نوع دودار که برانژه را اندرز می گوید که:((...از همه ی این ها گذشته،من ازت می پرسم که آیا اخلاقا تو حق داری در این قضیه دخالت کنی؟تازه من هنوز به این فکر ام که قضیه زیاد هم خطرناک نیست.به نظر من احمقانه ست که آدم به خاطر چند نفر که دل شان خواسته پوست عوض  کنند آنقدر خودش را آزار بدهد.لابد توی پوست های قبلی شان حال شان خوش نبوده.آن ها هر چه باشد آزاد اند.این قضیه هم به خودشان مربوط ست))آن هایی که می خواهند برای قضایا منطق و دلیل بتراشند،آن هایی که طرز فکر((عملی))دارند،لیبرال مزاج ها،درخطراند.باز دودارست که به برانژه می گوید:(برانژه ی عزیزم،باید همیشه سعی کرد فهمید.وقتی آدم می خواهد یک  پیشامد را با نتایج اش بفهمد باید تا عمق دلایل پیش برود.اما به هر صورت باید یک سابقه ی ذهنی موافق با قضیه داشت.و دست کم یک نوع بی طرفی،،یک نوع گستردگی فکری که مشخصه ی طرز فکری علمی ست.هر چیزی که وجود دارد منطقی ست و فهمیدن اش یعنی توجیه کردن اش)

کرگدن ها وقتی زیاد شدند،وقتی اکثریت شدند،طبیعی و عادی می شوند و آن وقت است که همه می پذیرند که هیچ چیز طبیعی تر از کرگدن بودن نیست.حیوان زشت و زمخت،عادی که شد خوشایند و حتا زیبا می شود.زیبایی آن هاست که در صحنه ی آخر دیزی را به سوی آن ها می کشد.جایی که کرگدن اصل باشد،زیبایی کرگدن اصل می شود.آن جا کرگدن زیباست نه آدمی زاد.برانژه دست آخر احساس می کند که زشت ست چون آدمی زاد است.((حیف که شاخ ندارم.این پیشانی پخ،چه قدر زشت است.من هم یکی از این شاخ ها را لازم دارم.یا دو تا...آن وقت خجالت نمی کشم و می توانم بروم پیش همه شان..پوست ام چه شل و ول ست.وای از این پوست سفید پشمالو،چه قدر دلم می خواست یک پوست کلفت داشته باشم،با آن رنگ عالی سبز سیر که آن ها دارند،و آن برهنگی نجیب و بی پشم-و-پیله.))

اما او نمی تواند کرگدن بشود:((افسوس،من غول ام.عین یک غول.افسوس که هیچ وقت کرگدن نمی شوم...خیلی دلم می خواست،چه قدر هم،اما دیگر نمی توانم.من دیگر نمی توانم خودم را ببینم.خیلی خجالت می کشم.آه که چه قدر زشت ام.وای به حال آن که بخواهد اصالت خودش را نگه دارد))آن که ناگزیر ست اصالتش را حفظ کند،ناچارست در جوار گله ی کرگدن آدمی زاد بماند.برانژه در آخرین دم می گوید:((در مقابل همه تان از خود-ام دفاع می کنم.در مقابل همه تان.من آخرین نفر آدمی زاد ام.و تا آخر همین جور می مانم.من تسلیم نمی شوم.))

اگر بخواهیم انگی بر روی کار و دید یونسکو بزنیم باید او را هوادار اصالت فرد بدانیم،در برابر هواداران همه ی ایدئولوژی هایی که به جمع و جماعت اصالت می دهند.از دید یونسکو،اصالتی که افراد استثنایی دارند حاصل نیرو و ندایی از درون آن هاست.آن ها حتی اگر بخواهند هم نمی توانند جز آن باشند که هستند.همچنان که برانژه می خواهد به صف کرگدن ها بپیوندد،اما اصالت او،همان نیروی زورآوری که سرنوشت یا سرشت اش بر او زورآور کرده،او را از کرگدن شدن باز می دارد و وا می دارد که به عنوان آخرین انسان ،زشت و بی قواره و جدامانده،در کنار گله ی کرگدن هایی که پیوسته بیشتر و بیشتر و زیبا و زیباتر می شوند،بماند.او،به قول م.آزاد((گیاهی ریشه در خویش))است که از خود خوراک می گیرد و در خود می کاهد و می شکند.یونسکو چه بسا در تصویری که از برانژه می سازد،نقشی از خود می زند.کردار و نوشته های دیگر او نیز همین را باز می گویند،او با همه ی حرکات جمعی،با احزاب،با سیاست بازی و تعهد اجتماعی سارتری،با همه ی حکومت ها و ایدئولوژی هایی که می خواهند انسان را به زو در قالب های همرنگی کرگدن وار بریزند،مخالف ست.در واقع،او از آن نوع آدم هایی ست که طبع اصلی شان مخالف خوانی و ناسازگاری ست.اینها((نه))گوهای جامعه ی بشری اند که بویژه در میان هنرمندان از همه فراوانتراند.اینان،به هر حال،هشدار دهندگانی هستند که وجوشان ضروری ست،بویژه در زمانه ای که به ضرب تکنولوژی و بوروکراسی های آشکار و نهان همه را به یک نواختی و همسانی کرگدن وار می کشانند.

 

(برگرفته از کتاب شعر و اندیشه از استاد داریوش آشوری)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 11:12 PM  توسط م هرگز  | 

نامه چهارم

 

هلیا

من هرگز نخواستم که از عشق،افسانه ای بیافرینم؛

باور کن

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی.

من از دوست داشتن،فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه یی که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه،رطوبتی سحرگاهی داشت.

آن لحظه یی که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه یی می چرخید.

لحظه ی رنگین زنان چای چین

لحظه ی فروتن چای خانه های گرم،در گذرگاه شب.

لحظه ی دست باد بر گیسوان تو

لحظه ی نظارت سرسختانه ی ناظری ناشناس بر گذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل کودکان می شناختم.

هلیا

تو زیستن در لحظه ها را بیاموز

و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین

مرگ،سخن دیگریست.

مرگ،سخن ساده یی ست.

و من دیگر برای تو از نهایت،سخن نخواهم گفت.

که چه سوکوارانه است تمام پایان ها.

برای تو از لحظه های خوش صوت

از بی ریایی یک قطره آب-که از دست می چکد

و از تبلور رنگین یک کلام

و از تقدس بی حصر هر نگاه-که می خندد.

برای تو از سر زدن سخن می گویم.

رجعتی باید هلیای من

رجعتی دیگر باید

به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم

به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی

به باد صبح

که بیدار می کند

چه نرم،چه مهربان،چه دوست.

رجعتی باید هلیای من

به شادمانی پرشکوه اشیا.

لباس های زمستانی ات را فراموش نکن

 

(برگرفته از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم اثر جاودانه ی زنده یاد نادر ابراهیمی)

 

 

نامه اول

عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند.

مرا ببخش!از این جرم بزرگ که دوستی است. و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان.

اگر به تو ((عزیزم))خطاب کرده ام،تعجب نکن.خیلی ها هستند که با قلب شان مثل  آب یا آتش رفتار می کنند.عارضات زمان،آن ها را نمی گذارد که از قلب شان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند.

اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم.هرچه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده،به قلبم بخشیده ام.و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت هاست که ذهن مرا تسخیر کرده است.

می خواهم رنگ سرخی شده،روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده،روی زلف تو بنشینم.

من یک کوه نشین غیر اهلی،یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو،که بره و مرغ نگهداری می کنید متناسب است.

بزرگتر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم،به تو خواهم گفت چطور

اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا،امید نوازش تو را به من نمی دهد،آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم.

دوست کوه نشین تو

نیما

(نامه های عاشقانه ی نیما یوشیج)

 

 

نامه ی خداحافظی

اگر خداوند لحظه ای فراموشش شود و مرا عروسکی پارچه ای بپندارد؛و اگر این چنین باشد که برای مدتی کوتاه باز عمری ارزانی ام دارد؛به یقین حرفی در مورد آن چه که بدان ها می اندیشم،بر زبان نخواهم راند و بی شک،اندیشه خواهم کرد پیرامون حرف هایی که می بایست بگویم.

ارزیابی خواهم کرد چیزها را،نه برای آن چه می ارزند؛ولی خواهم سنجید آنا را،برای معنایی که می دهند.

کم می خوابم،اما رویای فراوان دارم.می دانم برای هر دقیقه ای که چشمان مان را می بندیم،شصت ثانیه روشنایی را از دست می دهیم.

گوش می دهم زمانی که دیگران صحبت می کنند و غرق لذت می شوم از حرف ها؛بدان سان که خوردن بستنی شکلاتی برایم لذت بخش است.

اگر خداوند باز عمری به من هدیه نماید،ساده خواهم پوشید و در زیر نور آفتاب دراز خواهم کشید و نه تنها پیکر خود را در برابر تابش آفتاب پهن خواهم ساخت،بلکه روحم را نیز در مقابل اشعه های خورشید قرار خواهم داد.

خدای من؛اگر قلب داشتم،کینه و نفرت های خود را بر روی یخ می نوشتم و در انتظار برآمدن خورشید می ماندم.بر روی ستاره ها،با رویای((ون گوگ))،ترانه های((بندیتی)) را نقاشی می کردم و آوازهای ((سرات))،ترنم شامگاهی و عاشقانه ی من با ماه می شد.

با اشک هایم،گل های سرخ را آبیاری می کردم؛تا احساس کنم درد خارهاشان را...و مجسم کنم بوسه ی گلبرگ هاشان را.

خدای من؛اگر تنها لحظه ای عمر می داشتم اجازه نمی دادم روزی بگذرد،بی آنکه به مردم نگویند((دوستتان دارم))؛که من آن را دوست می دارم.

همه مردان و زنان را متقاعد می کنم که به آن ها علاقه دارم و من،عاشقانه زندگی می کنم با عشق.

به تمام مردم ثابت می کنم چه قدر اشتباه می اندیشیده اند که زمانی که پیر می شوند،نمی توانند عاشق شوند.آنان نمی دانند تنها زمانی پیر می شوند که دست از عاشق شدن بردارند.

به بچه ها بال های پرواز می دهم،اجازه می دهم تا پرواز را خود بیاموزند.به پیرها یاد می دهم که مرگ از پیری نمی آید،بلکه با فراموشی می آید.

از شما مردم،من خیلی چیزها یاد گرفته ام.

آموخته ام که همه ی مردم دوست دارند در اوج و قله ی کوه زندگی کنند؛بی آن که متوجه باشند خوشبختی واقعی جایی ست که سراشیبی به سمت بالای کوه را می پیماییم.

آموخته ام زمانی که یک نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را با مشت کوچکش می گیرد و می فشارد،آن را برای همیشه گرفته است.

آموخته ام تنها زمانی انسان حق دارد کسی را پایین تر از خود ببیند که می خواهد به کسی کمک کند تا او بایستد.

خیلی چیزها از شما یاد گرفته ام،ولی در خاتمه بسیارشان غیرقابل استفاده بودند...زیرا زمانی که مرا درون آن جعبه بگذارند،دیگر متاسفانه من مرده ام.

 

(نامه ی خداحافظی،برگرفته از کتاب یادداشت های روزهای تنهایی از گابریل گارسیا مارکز)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 11:7 PM  توسط م هرگز  | 

معرفی کتاب

سقوط؛آلبر کامو-موضوع:رمان

سمفونی کلیسایی(سمفونی پاستورال)؛آندره ژید-موضوع:رمان

یادداشت های یک دیوانه؛نیکلای گوگول-موضوع:مجموعه داستان

توپ مرواریدی؛صادق هدایت-موضوع:رمان

تبعیدی ها؛جیمز جویس-موضوع:نمایشنامه

یادداشت های زیرزمینی؛فیودورداستایوسکی-موضوع:رمان

باباگوریو؛بالزاک-موضوع:رمان

زخم عقل؛مسعود کیمیایی-موضوع:شعر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 11:25 PM  توسط م هرگز  | 

بوف کور

((رنه لالو))

 

اگر چنان که من بارها آرزو کرده ام لوح افتخاری برای مترجمان وجود داشت این خوشوقتی را می یافتم که نام روژه لسکو را در آن ثبت کنم،زیرا وی از عهده ی کاری بس دشوار برآمده،یعنی از رمان فارسی بوف کور نسخه ای فرانسوی هم فراهم آورده که نثر خوش آهنگ آن انسجام فوق العاده ی متن اصلی را به خوبی جلوه می دهد.علاوه بر این در مقدمه ای فصیح و صمیمانه صادق هدایت را معرفی کرده و علاقه و محبت ما  را نسبت به او جلب نموده است.چنان که او نوشته است به نظر می آید که این نواده ی یک شاعر مشهور که در17 فوریه1903 در تهران تولد یافته راستی وجود برگزیده ای بوده که از سازش (با محیط)احتراز داشته است.هدایت از میان همه ی همقدمان بزرگوار خود فقط به خیام علاقه داشته،زیرا که در بدبینی با وی شریک بوده است.روژه لسکو گذشته از این ما را از این نکته آگاه می کند که هدایت اگرچه در فرانسه تحصیل کرد و قدر و قیمت فرهنگ ما را شناخت،با شوق تمام در فرهنگ عامه ی ایران و کارهای جادویی عوام تحقیق و مطالعه کرده بود.

هدایت در اواخر سال1950در مراجعت به پاریس لذتی یافت و چنان که به دوستی گفته بود((سنگ های آن را بوسه داد))با این حال در 9آوریل1951در آپارتمان کوچک شامپیونه در به روی خود بست و پس از سوزاندن آخرین نوشته های خود لوله ی گاز را گشود.

در سال1936هدایت به هندوستان سفری کرد و این سفر در طبع حساسش اثری عمیق به جا گذاشت و در ضمن آن بوف کور را در بمبئی انتشار داد.اما توزیع نسخه های آن عمدا محرمانه انجام یافت،آیا برای توزیع ترجمه ی فرانسوی این کتاب نیز چنین نظری در کار بوده است؟به هر حال وقتی که مقاله ی پرشور دوست ما آندره روسو انتشار این کتاب را به ما خبر داد هنوز نسخه ای از آن به دست من نرسیده بود.منتقدان به خلاف گرگان،گوشت یکدیگر را می خورند،اما این کار برای مقصودی پسندیده انجام می گیرد و آن عبارت است از خدمت به آثاری مانند بوف کور که قدر و قیمتی دارند.

آیا این کتاب شاهکاریست؟من بیشتر مایلم که آن را اثری استثنایی و شورانگیز بخوانم؛این اختلاف در وصف شاید نتیجه  ی آن باشد که آندره روسو ذهنی متمایل به عالم ماورای طبیعت دارد و حال آن که توجه من بیشتر به مسائل مربوطه ی بهتر و صنعت ادبی است.

باری در این کتاب اهمیت هنر،به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می کند.در این سرگذشت که مملو از توهمات مسحور کننده است هدایت مانند ژرار نویسنده ی کتاب Aurelia،کاملا از خود مایه گذاشته است.

کسی که او به سخن واداشته مردی کناره گیر است که از ((رجاله بازی))موجودات عادی نفرت دارد.خیالبافی ست که از تریاک نشئه می جوید و شغل نقاشی روی قلمدان را اختیار کرده است.روی قلمدان خود او،نقاش دیگری،یک پیرمرد منحنی(مثل جوکی های هندی)و یک دختر زیبا را که گل نیلوفری در دست دارد روبروی یکدیگر نقش کرده است.این تصاویر ذهن او را مشغول کرده و اغلب در ضمن اعترافات او تکرار می شود،این اعترافات عصاره ی زندگی اوست که مثل ((خوشه ی انگور))می فشارد و خطاب او به سایه ی خویش است که خمیده روی دیوار افتاده و به جغد شومی شباهت دارد.

صفحات اول اعترافات او،صحنه ی خیالی را به نظر می آورد که در آن گوینده ی داستان ،موجودی فرشته آسا را که چشمان درخشانش او را ،هم مفتون و هم متوحش کرده است تعقیب می کند.عاقبت وقتی که این موجود به خانه ی او باز می گردد فقط برای آن است که در آغوش وی جان بدهد،گوینده ی داستان از فرط وحشت جسد معشوق را که در حال فساد و تباهی ست ناچار قطعه قطعه می کند.این قسمت کتاب که متضمن روح شاعرانه ی کنایه و تمثیل است با نیمه ی دوم آن سخت متضاد است،همه ی آنچه گوینده در آنجا به صورت سراب ساحرانه ای در عالم خیال ساخته است جلوه ی حوادثی ست که وی در زندگانی قبلی خود،چند قرن پیش، به سر برده بوده و در این عالم واقعی زن خود او((لکاته))ای بوده که وی او را کشته و سپس همان پیرمرد((خنزرپنزری))شده است که پیوسته در خواب و خیالش جلوه می کند.

آیا اکنون باید نام کافکا را به میان بیاوریم و از ((بوف کور))به عنوان ادعانامه ای بر ضد وضع حیات بشر گفتگو کنیم؟من از این عمل احتراز می کنم،زیرا معتقدم که در آثار هنری قسمتی که بیشتر فناپذیر ست همان معانی فلسفی آن است.

آنچه موجب افتخار جاویدان عمر خیام است زیبایی و کمال رباعیات اوست نه فلسفه ی نفی و انکارش.همین قدر می گویم که صادق هدایت با ترکیب کردن و به هم انداختن مضامین پیرمرد خنزرپنزری و زن،نیلوفر کبود و تجدید حیات گذشته و حقیقت وحشتناک مرگ،قالی مجللی به صنعت ایرانی بافته است که سراسر از لطف و نومیدی و تردستی اسرار آمیز مشحون است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 11:9 PM  توسط م هرگز  | 

بحران عصر کنونی؛

 

نیچه تصویری هولناک از جهان امروز در آینه ی تصویر رسم می کند که از زمان او تا کنون پیوسته تکرار شده ست.او انحطاط فرهنگ را می دید و اینکه آموزش  جانشین پرورش می شود؛می دید که همه،همه جا ظاهر سازی می کنند تا کمکی باشد به جبران و تلافی جوهر از دست رفته ی روح ما که در عالم تظاهر و به شیوه ی((چنانکه گویی))زندگی می کنیم؛می دید که لذت جویی نامحدود، خستگی و ملالی  کرخ کننده به بار آورده  است،محیط روحی ساختگی و دروغینی را می دید که دیگر هیچ چیز در آن نمی بالد و نمی روید و همه حرف می زنند و هیچ کس گوش نمی دهد و همه چیز در دریای حرف غوطه می خورد و می میرد و فروخته می شود.

نیچه تنهایی  و ویرانی و از نفس افتادگی زاییده ی حرص و مال اندوزی را نشان داد؛روندهای محصول ماشین و ماشینی شدن کار و معنای ظهور و خیزش توده ها را نمایان ساخت.

اما این ها همه،به نظر او،فقط سطح و ظاهر بود.((همه چیز گیج می خورد و به دوار افتاده است و زمین سراسر به لرزه در آمده))،اما آنچه به واقع می گذرد عمیق تر است و-به گفته ی نیچه که در عصر سکون و آرامش بورژوازی بی خیال می زیست و وحشتزده این سخنان از قلمش می ترواید-از واقعیتی سرچشمه می گیرد که هیچ کس هنوز متوجه آن نشده است:از این واقعیت که((خدا مرده است))این((خبر هول انگیز چند قرن طول خواهد کشید تا به اروپاییان برسد،و آن وقت تا مدتی به نظر خواهد آمد که همه چیز بی وزن شده است.))

قصد نیچه تشخیص یکی از واقعیت های کنونی بود.او نمی گفت((خدایی وجود ندارد))،یا((من به خدا ایمان ندارم))؛خود را به سخنی روانشناسانه درباره ی ظهور بی ایمانی محدود نمی ساخت.واقعیتی را مشاهده می کرد.این واقعیت همینکه مشاهده شد،منطقا می رسد به چند خصوصیت این عصر:ه بدبختی و فاجعه،به ابهام و دروغ،به تظاهر و بازیگری،به بی آرامی و شتاب،نیاز به تحریک حسی و فراموشی که مشخصه ی زمانه ی ماست.

نیچه به واقعیت اساسی مرگ خدا بسنده نکرد.پرسید:چرا خدا مرده است؟از میان پاسخ هایش تنها یکی به طور جامع سنجیده و سراسر اندیشیده بود و بسط یافت،و آن اینکه علت مرگ خدا مسیحیت است.مسیحیت بود که،به گفته ی نیچه،هر حقیقتی را که آدمی در روزگاران پیش از مسیحیت با آن می زیست نابود کرد،و از همه بالاتر،حقیقت تراژیک زندگی را آنگونه که یونانیان پیش از سقراط درک می کردند.مسیحیت برای مقابله با آن،مشتی افسانه ردیف کرد:خدا،نظم جهانی اخلاقی،جاودانگی،گناه،فضل و عنایت[الهی]،رستگاری.اما سرانجام((حس راستگویی زاییده ی خود مسیحیت از کل برداشت مسیحی از جهان که به دروغ  آمیخته است،روی بر می تابد و پس می کشد))،و همین که آدمیان به ماهیت دنیای افسانه ای و ساختگی مسیحیت پی ببرند،یگانه چیزی که بتواند باقی بماند هیچی ست:((نیهیلیسم[یا هیچ انگاری]محصول نهایی و منطقی همه ی ارزش ها و آرمان های بزرگ ماست.))از آن جا که تکیه گاه ها و ارزش هایی که مسیحیت عرضه داشته افسانه و جعل محض بوده است،به مجرد فاش شدن این حقیقت،آدمی لاجرم به آن چنان ورطه ای از هیچی سرنگون می شود که مانند آن هرگز در سراسر تاریخ بشر احساس نشده است.

امروز تازه اول کار است.نیچه می گوید:((برآمدن نهیلیسم سرگذشت دو قرن آینده است.از دیر باز چنین به نظر رسیده که سراسر فرهنگ اروپایی ما با تنشی زجرآلود که دهه به دهه فزونی می گرفته،بی قرار و خروشان و پر شتاب،مانند رودی که بی فکر و هراسان از فکر،به سوی دریا روان است،به جانب فاجعه پیش می تازد)).

نیچه پرسید چرا خدا مرده است؟و پاسخ داد  مرگ خدا نتیجه ی مسیحیت بود.این پرسش و پاسخ ناگزیر به مسیحیت معنایی یکسره نو می دهد.بیست قرنی که پشت سر گذاشته ایم سرنوشت ما را رقم زده است و به آن محکومیم.چگونه محکومیم؟

 

(برگرفته از کتاب؛نیچه و مسیحیت نوشته ی کارل یاسپرس،ترجمه ی عزت الله فولادوند)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 11:15 PM  توسط م هرگز  | 

پاره خط ها                                                                          به  بابک یارمحمدی

 

جنبشی داشت پاره خط

بی هیچ مکثی به سوی راه خود می رفت

(تو خط موازیش بودی)

 

روزی از روزهای تکراری

پاره خط از دور

علامتی دید،

کودکانه دوید

تا ببیند

این علامت چیست؟

تا مقصد نامعلوم چقدر باقیست؟

یا کدامین سوست

آخرین دره تاریک؟

 

پیشتر رفت،

تابلویی بود بیرنگ

راهی را نشان می داد(به سوی تو بود)

راه پر رنج پر نیرنگ.

     بر علامتی در کنار آن پنهان

نوشته ای بود:

از هر نگاه پرهیز کنید

 

یک صدا در دل پاره خط می گفت:

کج راه ست

آن صدا در دل تو هم می خواند:

کج راه ست.

(تو نیز ناگاه راه را کج کردی)

 

جنبشی داشت پاره خط

پا در کج راه بگذاشت

راه نامعلوم ،

 بی برگشت.

 

در پلک برهم زدنی

دو پاره خط به هم خوردند

(تو به او لبخند زدی)

او به تو دل بست

 

ناگه آن صدای غریب برخاست:

باید رفت...

 

جنبشی داشت پاره خط

خود ندانست کجا می رفت

پشت سر هیچ بود و هیچ

پیش رو سایه مرگ ،

سایه وحشت.(تو نیز به عدم افتادی)

 

قصه کوتاه

دیگر در دفتر سپید

از دوپاره خط

    اثری کس ندید.

جنبشی داشت پاره خط

 

 

          

شبانه                                                                             در سوگ خسرو شکیبایی

   دیرگاهی

   تو در ماه پنهان شدی

    یا آن سوتر

    در ستاره ای

     نمی دانم،نمی دانم.

     من اما چشم به راهت بودم

     درنگ وار.

     و آسمان را ندا دادم

     که معصومیت را از فرشتگان برایت وام گیرند.

     آه

      تو رفتی

     و تقدس

    در آسمان پرستاره جا ماند

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 11:19 PM  توسط م هرگز  | 

 

داستان من

مدالِِ:

شامگاه بیست و هشتم فوریه سال 1974 ،کاخ سفید؛

رئیس جمهور مدال افتخار را به دلیل زحمات بی شائبه در تهیه گزارش از جنگ ویتنام و نیز شرکت مستقیم در عملیات کماندوهای آمریکایی در خاک این کشور به خانم جولی استاراهدا کرد.

نزدیک به 25خبرنگارو فیلمبردار و حاضرینی  که اغلب نمایندگان کنگره ،سفیران کشورهای خارجی و کارکنان ارشد کاخ سفید  تشکیل می دادند منتظر بودند تا پرزیدنت وارد سالن سخنرانی شود و پس از انجام سخنرانی از خانم جولی استار تشکر کرده و مدال افتخار را به گردن ایشان بیاندازد.

پس از لحظاتی پرزیدنت از درب غربی سالن وارد شد و مهمانان ایستاده با تشویق های مکرر حضور ایشان را گرامی داشتند.بنا به عادت معمول،پرزیدنت با برخی از مدعوین چند لحظه ای صحبت می کرد و در حین صحبت قدم به قدم خود را به سن نزدیکتر می نمود.مهمانان پیش روی پرزیدنت نیز با شوق وصف ناپذیری دست های او را می فشردند و از این که بالاترین مقام ایالات متحده برای لحظاتی چشم هایش را در نگاه مشتاق آن ها خیره می کرد بسیار خوشحال بودند.

حدود 10دقیقه از مراسم به همین صورت گذشت تا اینکه پرزیدنت خود را به ردیف اول رساند و چون مهمانان این ردیف از اشخاص برجسته و نخبه جامعه آمریکا بودند با تک تک آن ها دست داد تا این که خود را به جولی استار رساند که بر روی یک ویلچربرنزی لمیده و به زور سعی می کرد از جایش بلند شود

پرزیدنت با خوشحالی گفت:

سلام خانم استار،از دیدارتان بسیار مسرورم ،

جولی سعی کرد از جایش بلند شود،

:اوه، خواهش می کنم خانم استار،حرکت برای شما ضرر داد.

:عذر مرا بپذیرید،وضعیت رقت باری دارم،معذرت می خواهم

:اوه،نه راحت باشید(مکث کرد).شما افتخار تمام ملت آمریکا هستید.(مکث)گمان می کنم از آخرین ملاقات مان 8 ماه می گذرد،یادتان هست که در بازدید ازیک کارخانه اسلحه سازی در تگزاس بود که شما در مصاحبه مطبوعاتی از من آن سئوال عجیب و غریب را پرسیدید

:شما حافظه فوق العاده ای دارید(همه به خنده افتادند)

پرزیدنت لبخند زنان گفت:نه،من حافظه زیاد قوی ای ندارم .پرسش آن روز شما بود که توجه همه را به خود جلب کرد و در ذهن من ماندگار شد.

در این هنگام پرزیدنت ،چارلز مک وین مشاور مطبوعاتی خودش را که در گوشه ای ایستاده بود صدا زد

:آقای مک وین

مک وین خود را به رئیس جمهور رساند

:بله آقای پرزیدنت

:آقای مک وین،آن مصاحبه مطبوعاتی 8 ماه پیش در تگزاس را که یادتان هست؟

:بله آقای پرزیدنت و پرسش معروف خانم استار را هم به خوبی یاد دارم

پرزیدنت که انگار به او خبر خوشی دادند دوباره رو به جولی کرد و گفت:

همه پرسش شما را به یاد دارند.

سپس دسته های ویلچر جولی را گرفت و در چشمانش خیره شد

:آیا هنوز هم همان سئوال را از من می پرسید؟

:نمی دانم

پرزیدنت(با مکث طولانی):می دانید خانم استار همان طور که آن روز به شما گفتم ،امروز هم می گویم؛اگر فرزند20ساله ای داشتم او را برای خدمت به آمریکا و خدمت به آزادی به و یتنام می فرستادم.خانم استار باور کنید ما

 می خواهیم آزادی را برای کل بشریت به ارمغان آوریم،خواه در کنگو،خواه در ژاپن یا در ویتنام.

جولی با لبخند کوچکی آهسته گفت:باید درباره این حرف شما فکر کنم،جمله سنگینی گفتید.

پرزیدنت از این جمله جولی به خنده افتاد طوری که دندان شماره شش فک سمت چپ بالایی او که از طلا بود نمایان شد و حضار با دیدن خنده کودکانه رئیس جمهور به خنده افتادند.

پس از این گفتگوی کوتاه پرزیدنت به بالای سن رفت و در یک سخنرانی

 سی دقیقه ای با اشاره به سابقه ی کاری جولی استار در مطبوعات و

 رسانه های امریکا،از زحمات او به عنوان یک خبرنگار میهن دوست که سلامتی خود را در جنگ ویتنام از دست داده قدر دانی کرد و در پایان هم برای جولی و سایر مجروحین آمریکایی جنگ ویتنام که در راه آزادی و مبارزه با کمونیسم سلامتی خود را از دست داده اند آرزوی سلامتی نمود.

بعد از سخنرانی که با تشویق های مکرر حاضرین همراه بود

 رئیس جمهور از سن پایین رفت و مدال افتخار را بر گردن جولی آویخت.

......

جولی استار 33 ساله کار خبرنگاری را در سال 1965 پس از فارغ التحصیل شدن ازدانشگاه ایالتی در رشته ارتباطات ،در  یک روزنامه محلی وابسته به شاخه جوانان حزب دموکرات در زادگاهش بالتیمورآغاز کرد.

جولی به دلیل نوشتن مقالاتی درباره مهمترین موضوعات سیاسی  بخصوص مبارزه با کمونیسم،جنگ ویتنام و انتخابات کنگره جایگاه خود را به عنوان یک خبرنگار مجرب  در روزنامه مستحکم نمود.بسیاری از همکاران جولی بر این عقیده بودند که جولی به دلیل بی پروایی در بیان موضوعات و نیز حس شهرت طلبی به سرعت پله های موفق را طی می کند،به گونه ای که سر دبیر روزنامه بارها از او به عنوان یکی از خبرنگاران بزرگ آینده آمریکا نام می برد.

در هشتم اگوست 1967 جولی مقاله ای را با عنوان سایه ی کمونیسم به روزنامه نیویورک تایمز ارسال نمود. چاپ این مقاله از یک سو موفقیت

 عمده ای برای جولی به حساب می آمد به گونه ای که به خاطر این

 موفقیت کاری کلیه کارکنان روزنامه را به مدت سه شب پیاپی در مجلل ترین هتل بالتیموربه صرف شام دعوت نمود.اما از طرفی محتوای مقاله به سرعت با واکنش  بسیاری از محافل دانشگاهی و سازمان های مدافع حقوق شهروندی روبرو شد،زیرا جولی در این مقاله از آسیب پذیری جامعه آمریکا در برابر نفوذ اندیشه های کمونیستی ابراز نگرانی کرده و خواهان بازگشت سیستم تفتیش عقایدی مک کارتیسم شده بود.

شدت واکنش ها به حدی بود که 3روز بعد سردبیرروزنامه نیویورک تایمز در ستونی در آخرین صفحه  نسبت به درج این مقاله اظهار تاسف نمود.

اما به هر حال ((سایه کمونیسم))باعث شهرت روز افزون جولی در عالم خبرنگاری گردید،طوری که 15روز پس از چاپ مقاله،روزنامه

شیکاگو تریبون که چهارمین روزنامه مهم آمریکا به حساب می آمد از جولی دعوت به همکاری کرد.

یک ماه پس از ارسال دعوت نامه جولی تصمیم گرفت به شیکاگو نقل مکان کند،اما پدر و مادرش که هر دو از بانشستگان اداره بیمه بودند با این تصمیمش مخالفت می کردند و از او می خواستند بیش از این خود را در عالم سیاست درگیر نکند.اما برادرش باراک،که از اعضای مرکزی شاخه جوانان حزب دموکرات در بالتیمور بود مانند همیشه پشتیبانی خود را از تصمیم جولی ابراز کرد.

دومین مقاله جنجالی جولی که بیشتر به یک هجونامه شباهت داشت این باردر 2سپتامبر 1968در روزنامه شیکاگو تریبون منتشر شد.

این مقاله با عنوان؛اگر سیمون دوبوار به آمریکا بیاید،به شدت با واکنش محافل روشنفکری و فرهنگی آمریکا روبرو شد

اما اوج انتقادات در خارج از مرزهای آمریکا و بخصوص در فرانسه و

 بلوک شرق بروز کرد به گونه ای که بسیاری از روشنفکران چپ گرای اروپایی با چاپ مقالات متعدد از اظهارات خبرنگار آمریکایی به شدت اظهار تاسف کردند.

جولی در این مقاله با وقاحت هر چه تمام که در عالم خبرنگاری بی سابقه بود به سیمون دوبوار نویسنده و فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی و معشوقه ژان پل سارتر نویسنده و فیلسوف معروف دیگر اگزیستانسیالیست حمله کرد و با نقد اصول اندیشه و کتاب های سیمون از او به عنوان یک هوسباز روسپی نام برد.

اودر دو پاراگراف جملاتی را به نگارش در آورد که تا مدت ها نقل زبان محافل جنگی و ضد کمونیستی آمریکا بود.

پاراگراف اول:

خانم سیمون دوبوار عزیز به معشوق معتاد خود که تنها با سر کشیدن داروهای روان گردان قادر است ذهن کاهگلی ش را به جنبش در آورد عرض کنید آیا هنوز بوی لاشه های خشکیده اسیران جنگی،روشنفکران و روزنامه نگاران آزادیخواه و میلیون ها انسان در اردوگاه های کار اجباری سیبری به مشامشان نخورده است ؟...

پاراگراف چهارم:

...خانم دوبوار اگر به آمریکا بیایید من با جدید ترین متدهای روان شناسی  به شما می آموزم که چگونه از جفت گیری بیش از حد با ایشان یا خوراندن داروهای عصبی به مغز متادونی شان خودداری کنید تا شاید آن وقت چشمان

 تا به تای شان بهتر بتواند جنایات کمونیست ها را دربرلین شرقی،لهستان و هزار یک گوشه دیگر دنیا را ببیند

 

اما هیچکدام از این دو مقاله جولی، به اندازه جمله معروفش درهشتم ژوئن 1967 در جلوی دوربین شبکهCNN باعث شهرت و محبوبیت او در نزد عموم مردم آمریکا نشد.

کتی که به علت کمبود خبرنگار برای مدتی از طرف روزنامه به شبکه مزبور رفته بود در روز یاد شده در بازدید از مجروحان جنگی بازگشته از ویتنام نتوانست خود را کنترل کند و با چشمانی اشکبار رو به دوربین فریاد زد:

ملت آمریکا،من در این دنیا از سه چیز متنفرم

(با اشاره انگشتان):کمونیسم،برژنف،سارتر

لحن بیان احساساتی جولی تا مدت ها ورد زبان مردم آمریکا بود و بسیاری از شبکه های تلویزیونی و رادیویی پیش از گفتن اخبار مربوط به جنگ ویتنام این قسمت مهیج گزارش جولی را پخش می کردند.

بدین ترتیب جولی استارشهرت و در عین حال محبوبیت زیادی در بین مردم آمریکا پیدا نمود  و بسیاری از شبکه های تلویزیونی که از قدرت کلام و نفوذ چشم ها و صدای جولی در مقابل دوربین ها با خبر بودند  از او دعوت به همکاری نمودند.

جولی در برابر سیل پیشنهادها،معروفترین شبکه یعنیCNN  را انتخاب کرد ،زیرا به قول خودش اولین بار مردم آمریکا چهره او را در این شبکه دیده بودند و از طرفیCNN  این موقعیت طلایی را برای او فراهم کرده بود.

به تدریج مصاحبه های جنجالی جولی بخش مهمی از برنامه های سیاسی شبکه را به خود اختصاص داد.او درمصاحبه هایش که بیشتر با سناتورهای برجسته،فرماندهان ایالتی و روسای ستاد ارتش انجام می داد با مهارت ها و شگردهای خاصی آن ها را درباره موضوعات مختلف سیاسی،اجتماعی و یا اقتصادی به چالش می کشید.

ازمارس1970رسانه های آمریکا خبرهای ناگوار از جنگ ویتنام را به مردم کشور مخابره می کردند.

شبیخون چریک های ویتنام شمالی،انفجارهای متعدد باشگاه های سربازان آمریکایی توسط عوامل انتحاری ویتنامی وکشته و مجروح شدن صدها سرباز آمریکایی در جنگ و گریز با دشمن کمونیستی،همگی از خبرهایی بود که هر روزآنتن های شبکه های تلویزیونی آمریکا برای میلیون ها آمریکایی

 پخش می کردند.

کم کم افکار عمومی مخافت خود را با ادامه جنگ اعلام نمود.سرمایه داران مخالف جنگ با راه اندازی شبکه های خصوصی،نخبگان با انجام مصاحبه در شبکه های معتبر و مردم عادی نیز با برپایی تظاهرات و گردهمایی های

ضد جنگ در گوشه و کنار کشورهر کدام به نوعی دولتمردان کاخ سفید را به چالش کشیدند.

التهاب در جامعه تا آن حد پیش رفت که خانواده های سربازان کشته و مجروح شده در جنگ ویتنام و اسیران جنگی آزاد شده در مقابل کارخانه های

اسلحه سازی،کنگره و کاخ سفید تجمع کردند و شعارهایی بر ضد جنگ و سیاست های رئیس جمهور سر می دادند که این امر در نهایت به زد و خورد میان نیروهای گارد ملی و پلیس اف بی ای با تظاهر کنندگان انجامید

جولی که هیچ گاه این گونه اغتشاشات مردمی را به چشم ندیده بود همراه با افکار عمومی موضع خود را در قبال جنگ تغییر داد.به گونه ای که در یک گردهمایی ضد جنگ در دنور در میان تجمع کنندگان رو به دوربین تلویزیونی با مخاطب قرار دادن رئیس جمهور اعلام کرد:

بهتر است آمریکا از صدور آزادی به خارج از خاک خود خودداری کند.آقای رئیس جمهور ویتنامی ها آزادی آمریکایی نمی خواهند.بهتر است مانند صد سال پیش به سیاست مونه رئو برگردیم و کاری با دنیای خارج از قاره آمریکا نداشته باشیم.آقای رئیس جمهور اگر قرار است از آزادی محافظت کنیم نباید بگذاریم اندیشه های کمونیستی وارد قاره ما شود.

سخنان جولی این بار مورد توجه نخبگان و روشنفکران آمریکا قرار گرفت،به طوری که بسیاری از آن ها در محافل سیاسی و گرد همایی های ضد جنگ با استناد به سخنان او خواستار پایان مداخلات جنجالی در خارج از مرزهای آمریکا شدند.

جولی که دیگر متوجه وخامت اوضاع جنگ شده بود تصمیم گرفت برای تهییج بیشتر افکار عمومی به ویتنام سفر کرده و در صورت امکان در عملیات جنگی نیروهای آمریکایی شرکت کند.

سحرگاه 8سپتامبر 1970جولی با یک هواپیمای ترابری وارد ویتنام شد و مستقیما با یک بالگرد از فرودگاه نظامی به استراحتگاه سربازانی که تازه از عملیات برگشته بودند رفت.

استراحتگاه در فاصله 10 کیلومتری از فرودگاه نظامی و در حاشیه ساحل دریا قرار داشت که حدود400سرباز از هنگ تفنگداران دریایی در آن جا سکونت داشتند.

جولی پس از دیداری کوتاه با فرماندهان به استراحتگاه رفت.اما در آن جا

 هیچ کس از آمدن جنجالی ترین خبرنگار ضدجنگ آمریکا استقبال نکرد و همه

بی هیچ توجهی فقط به او و فیلمبردارش نگاه سرسری می انداختند،گویی اصلا نام جولی استار را نشنیده بودند.

جولی که از این رفتار سربازان جاخورده بود برای بدست آوردن دل شان شروع به فریاد زدن کرد:

سلام پرچمداران آزادی،سلام...

هنوز لفظ سلام از دهان جولی خارج نشده بود که رگبار فحش های رکیک و پرتاب چکمه و  وسایل شخصی به سمت تازه واردان باریدن گرفت و حتی چهار نفر از سربازان به سمت آن ها حمله ور شدند.

جولی به سرعت از سالن بیرون آمد اما فیلمبردار بیچاره کتک سختی خورد.

با این اتفاق فرماندهی نیروهای آمریکایی تصمیم گرفت جولی و همکارش را به پایگاه کماندوها که در فاصله 10کیلومتری از استراحتگاه قرار داشت بفرستد.

زیرا کماندوها نسبت به سایر نیروهای نظامی مقاومت بیشتری در برابر مصائب و مشکلات جنگ نشان می دادند و فرمانده معتقد بود در آن جا حتما از خانم خبرنگار و همکارش استقبال خوبی می کنند.

جولی که دیگر خود را با واقعیت های جنگ روبرو می دید به همراه جورج فیلمبردار خسته و کتک خورده با بالگردی به پایگاه کماندها رفتند.بالگرد از فراز جنگل های انبوه می گذشت.جولی نگاهش را به هر چه که در پایین قابل توجه بود می دوخت،اما در آن پایین جز دود برخاسته از خانه های دور از هم و انبوه درختان سر به فلک کشیده چیزی قابل مشاهده نبود.

پس از حدود 20دقیقه بالگرد در فاصله حدود 40متری از یک کلبه نسبتا بزرگ که از میان شاخه درختان پیدا بود،پایین آمد.جولی و فیلمبردارش((جورج)) ابتدا تصورکردند که برای بالگرد نقص فنی پیش آمده که در چنین جایی مجبور به فرود شده،اما وقتی با اشارات خلبان روبرو شدند که با دست آن کلبه چوبی را به آن ها نشان می داد با تعجب به کلبه نگریستند.

جولی که انتظار پیاده شدن را در چنین جایی نداشت رو به خلبان کرد و گفت:اینجا،اینجا مقر کماندوهاست؟

خلبان با حالتی گیج گفت:چه می گویید؟

جولی که به شدت عصبانی شده بود گوشی را از گوش خلبان خارج کرد و شروع به داد زدن نمود:گفتم آیا اینجا مقر کماندوهاست

خلبان از این کار جولی شوکه شده بود

:چه می کنید خانم استار،با اشاره که گفتم اینجا مقر کماندوهاست.هرچه زودتر پیاده شوید

در این هنگام درب بالگرد باز شد و یک کماندوی آمریکایی که لباسی سبز رنگ به تن داشت به سرعت داخل آن پرید و با جولی ،جورج  و خلبان با علامت اشاره احوالپرسی کرد.

جورج که دیگر انتظار این گونه اتفاقات را نداشت رو به کماندو شروع به

داد زدن کرد:اینجا مقر شماست؟

کماندوبا فریاد گفت:بله،شما تا فردا شب که بالگردی می آید و شما را به استراحتگاه بر می گرداند مهمان ما هستید

جولی به همراه فیلمبردار و کماندو از بالگرد پیاده شدند و در میان گرد و خاک بالگرد برخاسته به سمت کلبه حرکت کردند

کماندو دستش را به سمت جولی دراز کرد

:اسم من جیمز ویلسون است خانم استار

جولی اشاره ای به جورج کرد

:ایشان هم آقای جورج ریچاردسون فیلمبردار شبکه هستند

:جورج از ملاقات شما خوشبختم

:ممنون جیمز

جولی که گمان می کرد حداقل 50 تا 60نفر کماندو در کلبه اقامت دارند پس از ورود با چهره های خوابیده5کماندو روبرو شد

با تعجب گفت::فقط پنج نفر

جیمزخندید

:با من می شوند شش نفر

جورج  هم که انگار با دیدن این صحنه متحیر شده بود گفت

:ارتش دیوانگی کرده که شش کماندو را در این جنگل به حال خود

رها نموده است.اگر ویتنامی ها حمله کنند کار همه ساخته است

جیمز که از شنیدن این جملات لبخند کوچکی بر گوشه ی لبانش نقش بسته بود با اشاره به کلبه گفت:نه دوستان،جای هیچ نگرانی نیست.اینجا کاملا امن است چون کمونیست ها برای تصرف این کلبه ابتدا باید قرار گاهی را که شما از آن جا آمدید تصرف کنند،از طرفی اینجا یک ناحیه کاملا سری ست و هیچکدام از نیروهای دشمن و تفنگداران خودمان از آن آگاهی ندارند

جولی نگران شده بود

:ولی من اصلا احساس خوبی ندارم

:نگران نباشید خانم استار،فعلا بهتر است بروید استراحت کنید،ما برای شما دو تخت آماده کرده ایم(اشاره به تخت ها)

جورج که انگار انتظار این جمله را داشت وسایلش را در گوشه ای کنار درب گذاشت و به سمت تخت رفته دراز کشید.

جیمزرو به جولی کرد:کشما نمی خواهید استراحت کنید؟

:آه چرا حتما

نیمه های شب بود که جولی از خواب سنگین بیدار شد و با چشمان خواب آلود به پیرامون خود نگاه کرد،اما به جز فیلمبردار که هنوز در خواب ناز به سر

 می برد کسی را در کلبه ندید.از خلوت بودن کلبه احساس ناراحتی می کرد،بلند شد و به سمت درب رفت.می خواست درب را باز کند که صدای آواز خواندن کسی را پشت درب شنید.

به آرامی درب را باز کرد.یک کماندو با یک مسلسل در بغل ،به دیوار تکیه داده بود و با پکی عمیق سیگار برگی را که به انتها می رسید می کشید.

جولی آرام گفت:آهنگ زیبایی ست

کماندو از جایش بلند شد و دستانش را به سمت او دراز کرد

:آه سلام خانم استار.من تام هستم .تام گور

:سلام تام.این آهنگ که می خواندید زیبا بود اما تا کنون به گوشم

 نخورده بود

:این یک آهنگ محلی ست

:آهنگ محلی؟

:بله من و دوستانم در شهر کوچک مان یک گروه موسیقی تشکیل داده بودیم تازه کارمان داشت جا می افتاد که جنگ در گرفت و من مجبور شدم به این جا بیایم

:اهل کجایی؟

:سن دیگو

:آوه سن دیگو

:شما معروفترین خبرنگاری هستید که از آمریکا پایش را به اینجا گذاشته، راستی چرا به این جهنم آمدید؟

:نمی دانم،یک احساس درونی می گفت باید به ویتنام بروم

شما شهرت خوبی از راه جنگ ویتنام بدست آوردید

:جنگ،جنگ،ای کاش شهرتم را از این راه شوم بدست نمی آوردم

:این هم راهی ست.جنگیدن و لت و پار شدن از ما،شهرت و محبوبیت از شما

جولی با شنیدن این جمله به خنده افتاد و تام که در این چند وقت خنده زنی را تماشا نکرده بود از نحوه خندیدن جولی شروع به خندیدن کرد

:چند وقت ست در ویتنام هستید؟

:دو سال و شش ماه

:حتما به تان خیلی سخت گذشته؟

:دیگر به این جهنم عادت کرده ام

:عادت،مگر اینجا چیزی وجود دارد که به آن عادت کنید؟

:بله مرگ،ما ویتنامی ها را می کشیم،به رگبارمی بندیم،به زنان و

کودکان شان رحم نمی کنیم.آن ها هم ما را می کشند و به ما هیچ رحمی ندارند،حتی از مثله کردن جنازه های ما کوتاه نمی آیند

:باورم نمی شود ،مثله کردن،آه خدای من

:باور کنید خانم استار.آن ها آزادی آمریکایی نمی خواهند.روحیات این زردپوستان بدبو با ما زمین تا آسمان تفاوت دارد.آن ها را باید به حال خودشان گذاشت.ما در اینجا بیهوده می جنگیم.ما در این جا تکه تکه می شویم تا نقشه های احمقانه واشنگتنی ها را به پیش ببریم. ما برای هیچ قربانی می شویم

جولی سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت:می دانم

تام به ته مانده سیگار خود پکی زد و آن را کنار پایش انداخت و دوباره به خواندن آواز ادامه داد

جولی گفت:دوستانتان کجا هستند؟

:رفته اند اطلاعات بدست آورند

:اطلاعات؟از کجا؟

:از روستاهای اطراف،ببینند آیا شمالی ها به آن جا ها سرک کشیده اند.

:پس زیاد دور نیستند

:نه، فقط15کیلومتر

جولی که خیلی تعجب کرده بود ادامه داد:15کیلومتر؟

:چیزی نیست.این کار برای ما خیلی عادیه.در عملیات های جنگی ما مجبوریم 30-20کیلومتر را آن هم در مناطق اشغالی چریک ها پیش برویم

:آه خدای من.پس کی برمی گردند؟

:طلوع صبح اینجا هستند

لحظاتی به سکوت گذشت تا اینکه جولی گفت

:من هنوز احساس خستگی می کنم ،می روم بخوابم

:خانم استار صبر کنید

:بله

:یک لحظه چشم های تان را ببندید

:چرا؟

:خواهش می کنم،منظور بدی ندارم.خواهش می کنم بعد از باز کردن چشم ها هم هیچ سئوالی نپرسید

:چرا؟

قسم بخورید.باور کنید من آدم پر رویی نیستم،اما

:اماچه؟منظورتان را نمی فهمم

:خواهش می کنم خانم استار

: باشد،هر چه شما بگویید

جولی چشمانش را بست

:خواهش می کنم باز نکنید

:باشد،گفتم که هر چه شما بگویید

در این هنگام جولی که تماس لبهای زمخت تام را بر روی لبانش احساس

نموده بود ناگهان چشمش را باز کرد

:چه می کنید؟ آقای گور این رفتار از شما بعید است؟

:آوه مرا ببخشید خانم استار.باور کنید منظوری نداشتم باور کنید ،من هیچ غرض یا احساس گناه آلودی به شما ندارم.فقط(مکث)

:فقط چه؟

:خواهش می کنم خانم استار چیزی نپرسید

:باشد.من دیگر می روم بخوابم

تام لبخند زنان گفت:شب بخیر خانم جولی استار

جولی که از رفتار این کماندوی جوان حیرت کرده بود به داخل کلبه برگشت و روی تخت دراز کشید.

هنوز چشمانش را برهم نگذاشته بود که صدای انفجار مهیبی به گوش رسید و نورنارنجی رنگی اطراف را روشن نمود.جولی و جورج با سراسیمه گی از تخت به پایین پریدند.ناگهان تام با صورت زخمی و لباس پاره شده وارد کلبه شد و رو آن ها فریاد زد:فرار کنید

در این هنگام صدای رگبار مسلسل فریاد تام را قطع و او را نقش بر زمین نمود.

جورج به سمت تام دوید که شلیک سه گلوله قلبش را شکافت و او را نیز در دم کشت.

جولی که به شدت ترسیده بود به سمت انتهای کلبه پا به فرار گذاشت که ناگه خمپاره ای پشت سرش منفجر شد و او را نقش بر زمین نمود.

پس از چند لحظه از شدت درد درکمر و پایش به هوش آمد و چهره جوان

20-19 ساله ای را که در چشمانش خیره شده بود دید که سیگار برگی را روشن نمود و گوشه لبش گذاشت و با یک تفنگ ،محکم به ران جولی می زد.

جولی سعی کرد از جایش بلند شود که نوجوان با  پا  کتفش را خواباند.

نگاه شان بار دیگر بر هم خیره شد.جولی نمی دانست کدام قسمت از بدنش جراحت دارد ،از فرق سر تا نوک پا احساس درد و ناراحتی می کرد که یک دفعه نوجوان سیگار خود را بر روی ران زخمی گذاشت و محکم فشار داد.

جولی از شدت درد بیهوش شد.

سه روز بعد جولی در بیمارستان صحرایی به هوش آمد.در حالی که بر روی تخت خوابیده بود و توان هیچ حرکتی را نداشت با داد و فریاد دکترها را صدا زد.دکتر با عجله بر بالینش حاضر شد و با خواباندن جولی سعی کرد او را وادار به استراحت کند

جولی فریاد کنان پرسید:چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟

دکترکه سعی می کرد او را آرام کند گفت:چیزی نیست خانم استار،به زودی حالتان خوب می شود.

جولی فریاد زنان ادامه داد:خواهش می کنم بگویید،چه اتفاقی افتاده؟

:چیزی نیست

جولی در حال داد و فریاد یک لحظه چشمانش به پای راستش افتاد که از

چند سانتی بالای زانو قطع شده بود.

با دیدن این صحنه جولی بار دیگر بیهوش شد...

 

سه ماه بعد کاخ سفید تصمیم گرفت از زحمات خانم جولی استار به عنوان یک خبرنگار میهن دوست که مستقیما در جنگ ویتنام شرکت کرده و سلامتی خود را در راه دفاع از آزادی از دست داده تشکر کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 11:20 PM  توسط م هرگز  | 

توهمات خاکستری

 

 شخصیت ها:

حمید:دیوانه

آرش:دیوانه

بهمن:دیوانه

جمال:دیوانه

سایر دیوانگان

پرستار1

نگهبان ها

پرستارها

 

 

 

 

 

 

 

 

پرده اول

(راهروی تیمارستان،یک صندلی در وسط قرار دارد.حمید روی صندلی نشسته،پرستار1با عجله وارد می شود و به سمت تلفن می رود)

پرستار:الو،الو...فورا یک آمبولانس بفرستید به بخش

حمید:چی شده خانم؟

پرستار:هیچی،یکی از دوستاتون مرده

حمید:مرده؟

پرستار:آره،احمد مرده

حمید:احمد که مرده بود

پرستار:نه،همین نیم ساعت پیش مرد

حمید(با خنده):پس بالاخره زنده شد.

پرستار:منظورت چیه؟

حمید:خوب معلومه،ما با مرگ زنده می شیم

پرستار:نه عزیزم ما با مرگ می میریم

حمید:نه خانم،وقتی مرگ سراغمون میاد تازه زنده می شیم

پرستار:اه ،بس کن حمید.من که از حرفای تو چیزی نمی فهمم

حمید(با فریاد):چرا هیچ کس حرف منو نمی فهمه(چند دیوانه رد می شوند)ببینید این همه مرده،من مردم،شما مردید،اینا مردند.همه مردیم تا این که یک روز زنده بشیم

پرستار:باشه حمید،هر چی تو بگی

(دو نفر با برانکارد وارد می شوند)

پرستار:زود باشید

(پرستار همراه آن دو نفر بیرون می رود،پس از چند لحظه آرش وارد می شود)

آرش:احترام بگذار

حمید:چشم آرش خان(احترام می گذارد)

آرش:چرا امروز اینجا شلوغ پلوغه

حمید:چیزی نیست.احمد زنده شده

آرش:یعنی چی؟

حمید:پرستار می گه احمد خودشو کشته

آرش:احمد هم مرد

حمید:نه ،تازه زنده شد

آرش:کی مرد؟

حمید:گفتم که تازه زنده شده

آرش:مردک چرا اینقدر چرت و پرت می گی؟،اون مرده

حمید:من راست می گم

(یک دیوانه با گریه وارد می شود)

آرش:احترام بگذار(دیوانه در حال گریستن احترام می گذارد)چی شده؟

دیوانه:احمد مرد

آرش:کی؟

دیوانه:همین الان

آرش:باید قبل از مردنش از من اجازه می گرفت.(با خودش)آه زیر دستام یکی یکی دارند کم می شند

حمید(به دیوانه):خل شدی؟،اون زنده شده

دیوانه:نه به خدا اون مرد.من خودم دیدم

حمید(با عصبانیت):برو گم شو احمق

(دیوانه با حالت گریه خارج می شود،پس از چند لحظه دیوانه دیگری با خنده وارد می شود)

آرش:احترام بگذار

دیوانه:چشم(با خنده احترام می گذارد)

آرش:چی شده؟چرا خوشحالی؟

دیوانه:آخه،آخه(خنده بلند)

آرش:آخه چی؟

دیوانه:آخه احمد خودش رو کشت

حمید:تازه زنده شد

آرش:خنده داره؟

دیوانه:آره،برید قیافش رو ببینید،خون از همه جاش زده بیرون،زبونش هم مثل زبونه گوسفند مرده گوشه دهنشه

(آرش  و حمید می خندند)

حمید:ولی اون تازه زنده شد

دیوانه:اگه کور نیستی برو خودت ببین تا بفهمی مرده یانه؟

(نگهبان ها همراه پرستار با برانکارد وارد می شوند.جنازه خون آلود ست)

آرش(به نگهبان ها):احترام بگذارید

پرستار:می بینی که دستشون بنده آرش خان

(دیوانه2 پارچه را از صورت احمد کنار می زند،دیوانه می خندد،سپس آرش و بعد از او حمید به خنده می افتند. در آخر پرستار می خندد)

 

پرده می افتد

 

پرده دوم

(راهروی بیمارستان،جمال روی صندلی نشسته و با حرکات دست مگس های خیالی را فراری می دهد.پس از چند لحظه بهمن وارد می شود.)

بهمن:می خوام خودمو بکشم

جمال:برا چی؟

بهمن:از این زندگی خسته شدم

جمال:چرا؟مگه کسی بهت فحش داده؟

بهمن:نه

جمال:مگه غذات رو دیر بهت دادند؟

بهمن:نه؟

جمال:مگه هواخوریت رو کم کردند؟

بهمن:نه

(پرستار وارد می شود و با لبخندی از کنار آن ها می گذرد)

جمال:مگه این خانم های دیوونه اذیتت کردند؟

بهمن:نه

جمال:پس چه مرگته؟

بهمن:از بس خوشمه خسته شدم.می خوام خودمو بکشم

جمال:دیوونه شدی؟

(چند پرستار وارد شده و به سمت تلفن می روند و شماره گیری می کنند)

بهمن:نگاه کن،این دیوونه ها از صبح تا شب به خاطر ما زجر می کشند،تا غذای ما دیر نشه یا وقت قرص هامون نگذره یا از آفتاب خوری عقب نیفتیم.ببین این دیوونه ها برای ما چی کارا که نمی کنند.

جمال:خب،که چی؟

بهمن:خب این ها دارند نوکری ما رو می کنند،ولی ما هیچ کاری براشون نمی کنیم،جز این که اذیتشون می کنیم

جمال:حقشونه

بهمن:چرا؟

جمال:چون دیوونند.

بهمن:خب به همین خاطر دلم می سوزه.دیگه از خودم بدم اومده.این ها گناه دارند.چرا باید زحمت ما رو بکشند.چرا ما باید تو این خوشی زندگی کنیم و این ها انقدر زجر بکشند.دور از انصافه

(پرستارها از صحنه خارج می شوند)

جمال:پس می خوای خودت رو بکشی؟

بهمن:آره

جمال:چه جوری؟

بهمن:نمی دونم.اگه می دونستم که خودمو تا حالا کشته بودم.تو می گی چطوری خودم رو بکشم؟

جمال:نمی دونم

بهمن:فکر کن دیگه

(هر دو متفکرانه راه می روند،حمید وارد می شود)

حمید:چی شده؟

جمال:آقا می خواد خودشو بکشه

حمید:خودش رو بکشه؟

بهمن:آره می خوام خودمو بکشم.

حمید:پس می خوای زنده بشی؟

بهمن:نه می خوام خودمو بکشم

حمید:خب الان که مردی.بعده مرگت تازه زنده می شی

جمال:نه الان زندست،بعد مرگش می میره

حمید:نه اشتباه فکر می کنید

بهمن:اه برو گم شو.دیوونمون کردی.هر چی فکر تو سرمون بود پرید

(جمال به حمید لگد می زند،حمید فرار می کند و از صحنه خارج می شود،هر دو می خندند)

جمال:حال کردی؟

بهمن:آره خوب زدیش.تا دو سه روز دیگه نمی تونه راه بره.حقشه، مردتیکه فکر می کنه همه چیز رو می دونه(دو پرستار وارد می شوند و در حال عبور هستند)اون هم مثل این دیوونه هاست(پرستارها با شنیدن کلمه دیوونه می خندند و خنده کنان از صحنه خارج می شوند)خب فکر کردی؟

جمال:به چی؟

بهمن:که چه جوری خودم رو بکشم

جمال:باشه

بهمن:بیا با هم فکر کنیم

(هر دو متفکرانه قدم می زنند)

جمال:آهان

بهمن(با خوشحالی):خب

جمال:خودتو با چاقو بکش(بهمن فکر می کند)چطوره؟

بهمن:نه

جمال:چرا؟

بهمن(با ناراحتی):من از خون حالم به هم می خوره.بازم بیا فکر کنیم

(هر دو متفکرانه قدم می زنند)

جمال:آهان

بهمن(با خوشحالی):خب

جمال:خودتو حلق آویز کن(بهمن فکر می کند)چطوره؟

بهمن(با ناراحتی):نه،من تو تلویزیون خیلی دیدم آدم ها حلق آویز شدند.نه ،وحشتناکه.بیا بازهم فکر کنیم

(هر دو متفکرانه قدم می زنند،آرش وارد می شود)

آرش:احترام بگذارید.(بهمن و جمال احترام می گذارند)چی شده؟

جمال:این می خواد خودشو بکشه

آرش(با تعجب):می خواد خودشو بکشه؟

بهمن:آره،می خوام خودموبکشم

آرش:تو حق نداری این کارو بکنی

جمال:چرا حق نداره؟

آرش:هر روز یارای من کمتر و کمتر می شند.اگه همین طور پیش بره تا چند روز دیگه کسی زنده نمی مونه که بش حکومت کنم.

جمال:من هستم

آرش:تو کمی(به جمال)حق نداری خودتو بکشی.فعلا بهت احتیاج دارم.بزار وقتی کارها سر و سامون گرفت خودتو بکش

بهمن:آقاجون زندگیه خودمه،می خوام از شرش خلاص شم.تو رو سنه نه؟

آرش(به جمال):چی گفت؟

جمال(با دستپاچگی):هیچی،هیچی،شما نگران نباشید.من نمی گذارم این کارو کنه

آرش:خیلی خب.من خستم.تا دمه در اتاقم کولم کنید

(بهمن و جمال آرش را را کول می کنند و از صحنه خارج می شوند،پس از چند لحظه بر می گردند)

بهمن:فکر کردی؟

جمال:به چی؟

بهمن:به این که چه جوری خودمو بکشم

جمال:نه

بهمن:پس بیا فکر کنیم

(هر دو متفکرانه قدم می زنند)

جمال:آهان

بهمن(با خوشحالی):خب

جمال:مرگ موش بخور(بهمن فکر می کند)چطوره؟

بهمن:نه دل و رودم رو می ریزه به هم.باز هم فکر کنیم

(هر دو متفکرانه قدم می زنند)

بهمن(با خوشحالی):آهان فهمیدم

جمال(با خوشحالی):خب

بهمن:خودمو می ندازم تو رودخونه

جمال:عالیه(فکر می کند)ولی این طرفا که رودخونه نیست.

بهمن:خب می گردیم پیدا می کنیم

جمال:اگه پیدا نشد چی؟

بهمن:خب منتظر می مونیم تا انقدر بارون بیاد که آب همه جا رو بگیره،اونوقت خودمو می کشم

جمال(با عصبانیت):تو منو مسخره کردی؟

بهمن:نه

جمال:تو اصلا نمی خوای خودت رو بکشی

بهمن:چرا می خوام

(دو پرستار با عجله رد می شوند)

جمال:تو هم مثل اینا دیوونه ای

بهمن:نه

جمال:چرا

بهمن:می زنم لهت می کنما

جمال:غلط می کنی

(جمال و بهمن به جان هم می افتند و کتک کاری می کنند،پرستار1 وارد می شود و می خواهد آن ها را از هم جدا کند)

پرستار1:ولش کن بهمن،ولش کن جمال(تلفن را بر می دارد)الو الو دو نفر قلچماق بفرستید اینجا،بیان دو تا دیوونه رو از هم جدا کنند

(پس از چند لحظه دو مرد قوی هیکل وارد می شوند و جمال و بهمن را به زحمت از هم جدا می کنند)

جمال:ولم کنید دیوونه ها

بهمن:ولم کنید دیوونه ها

(بهمن و جمال در حال کشیده شدن از صحنه خارج می شوند،پرستار به خنده می افتد)

پرستار(با تکان دادن سر و در حال خندیدن):امان از این دیوونه ها

 

 

پایان

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت 11:21 PM  توسط م هرگز  |